داستان سکسی با کتک。 داستان ارسالی

ایندفعه رو دیگه واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم. نزديکيهاي صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صداي فرياد من بيدار شد وديد بدن من به شدت زخمي و خون آلود است. چه خونه ها که برای تميز کردن نميرفتيم ، يکی از يکی بزرگتر و خوشگلتر ، وقتی بچه های اونا رو ميديدم واقعا دلم برای خودم ميسوخت ، چون ما در خونمون حتی تلويزيون نداشتيم ، ولی تو خونه اين پولدارها چه خبر که نبود و چه اتاقهايی که اين بچه پولدار ها نداشتن. همون طور که روی تخت خوابيده بودم ، حامد اومد و پاهامو گذاشت سرشونش و شروع کرد به کردنم از کون ، درد عجيبی داشت ، ولی داشتم لذت ميبردم. شوهر 33 ساله اين زن به قاضي گفت : من وهمسرم از اول زندگي مان تا حالا با هم هيچ مشکلي نداشتيم ولي حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتي که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ايم که از هم جدا شويم. سال قبل در منطقه قلعه ساختمون مشهد يکی از محروم ترين مناطق مشهد به دنيا اومدم ، توی يک خانواده فوق العاده فقير ، آخرين بچه پدر ومادرم بودم و به غير از من ۸ بچه ديگر هم داشتن. خيلی گرسنم بود ، چون از ديروز هيچی نخورده بودم ، يک حس عجيبی داشتم ، يک حالت در قسمت کسم بود ، ميدونستم که به خاطر اين است که پرده ديگه ندارم ، داشتم ديوونه ميشدم ، دلم به حال مژگان ميسوخت ، چون به خاطر من اينقدر کتک خورده بود ، و حالا هم هيچ اثری ازش نبود ، شروع کردم به داد و فرياد زدن ، که يکی از همون نگهبانهای ديشبی اومد و در بازداشت گاه رو باز و کرد و اومد به من گفت چه مرگته ، که من هم گفتم مژگان رو کجا بردين ، اولش نخواست جواب بده ، ولی اينقدر قسمش دادم که بگه تا اينکه گفت همون صبح زود فرستادنش به کانون ، اينو گفت و رفت ، واقعا ناراحت شدم ، چون هميشه می گفت که اگه سرو کارش به کانون بکشه ، حتما خودکشی ميکنه ، مطمئن بودم که ديگه اونو نميبینم و الان هم ديگه نميدونم کجاست و چه بلايی سرش در اومده ، واقعا وقتی مملکتی که به حق زن و دختر و حتی حق حقوق دخترهای فراری توجه نميکنه ، خب معلوم که همين جوری ميشه ، خلاصه اون روز هم تا شب توی اون پاسگاه بودم که فکر کنم حدود ساعتهای ۱۱ شب بود که يکی اومد در پاسگاه رو باز کرد و گفت که به خاطر قول حاجی حالا قراره منو با ماشين عقیدتی سياسی به شهر ببرن ، و همين کار رو کردن ، از اونجا تا مشهد حدود يک ساعت و نيم طول کشيد و بعد ماشين رو گوشه ای نگه داشت و منو مثل يک حيوون از ماشيت پرت کردند بيرون و ماشين راه افتاد و رفت. مامانم فهمید چون توش داغ شده بود. بعد از اينکه خواهرم رفت من و ماردم تنها شديم ، ۳ سال به همين صورت گذشت و من ۱۵ ساله شدم ، من و مادرم روزهای ۲ شنبه در خونه ای بسيار بزرگ کار ميکرديم ، که صاحبان اون خونه دختری هم اندازه من داشتن ، و بيشتر وظيفه من تميز کردن اتاق اون بود ، که فقط اتاقش دو برابر خونه ما بود و انواع و اقسام وسايل تفريحی رو داشت ، من و اون کم کم با هم دوست شديم ، به سوری که اون هم در تميز کردن اتاقش به من کمک ميکرد. کمی که با هم ور رفتیم هانا زیپ شلوارم را باز کرد و شروع به ساک زدن کرد سکس تو اتوبوس. دوست داشتم اون پولهای لعنتی رو آتيش بزنم ، ولی حيف که به اون پولها احتياج داشتم ، به سمت خونه راه افتادم ، ساعت يک و نيم نصف شب بود که به خونه مون رسيدم ، مادرم بيدار بود و با زحمت گفت که کجا بودی و بعدش سرفه امونش نداد و همون جور سرفه کرد ، سريع براش يه ليوان آب آوردم و دادم خورد و گفتم ، مگه دکترتون نگفته نبايد حرف بزنين ، خب بيرون بودم و طول کشيد بيام. از اون موقع تا الان 6 بار دیگه باهم سکس داشتیم. نميدونم چقدر اونجا بوديم ، ولی فکر بیشتر از ۱۲ ساعت بود که در بازداشتگاه باز شد و مردی حاجی مانند با کلی ريشو و تسبيح وارد شد و اول ما رو يه نگاهی کرد و گفت : دو دختر فراری در قسمت بار يک تريلی ، جالبه ، ميدونين که ما ميتونيم شما رو ببريم بديم به کانونی جايی يا اونا شما اينقدر نگه ميدارن تا به گه خوردن بيفتين و يا هم برميگردونتون پيش خانواده هاتون ، ولی يک راه حل بهتر است ، که شما ميتونين همين فردا آزاد بشين و تازه ما شما رو با ماشين عقديتی سياسی هم ميبريم تا ديگه کسی جرات گير دادن به شما دخترهای خوشگل رو نداشته باشه و هر جا هم خواستين پيادتون ميکنيم. نرگس همش ازشوهرش وروابط سکسشون میگفت که تیمورخیلی گرمه وحسابی میکنتش وطوری که یه روز امد گفت مقعدم زخم شده بیا بریم دکتردارم میریم گفتمش چته گفت اره دیشب سکس خفنی داشتیم وازاونجا که کیرتیموربزرگ وکلفته همشه گذاشت توکونم وازدیشب تاحالا درد دارم. خلاصه بقیشو از زبون خودش میگم: اون روز شنبه که رفته بودیم کافه بعدش بعد که رفتیم طرف خونه و از شماها جدا شدم فهمیدم که گوشیم تو کیفم نیست، بابام میکشت منو اگه میفهمید گمش کردم. گربه سياه به اندازه يک ميز تلويزيون بود او روي دو پا راه مي رفت بيني بزرگ قرمز و گوشهاي تيز و چشمان براقي داشت و مثل آدم حرف مي زد اما گربه هاي کوچک چهار پا بودند و جيغ مي کشيدند. ما هم که خیلی حشری شده بودیم و البته طبقه ی شلوغ پایین را مناسب خود نمیدیدیم کنجکاو شدیم ببینیم طبقه ی بالا چجوری است سکس تو اتوبوس. جن ها کيف دعا را برداشتند و چند روز بعد کيف خالي را در گردن دخترم انداختند. صبح که از خواب بيدار شدم ديديم صورتم خون آلود است. بردمش توی حموم و ازش خواستم تمام لباسهاش رو در بیاره. با یکی از دوستاش دعوا کرده تمام جونش خاکیه و میخوام پاسا رو ببرم حموم و بشورم تو تا یک چیزی میخوری و لباس عوض میکنی من هم پارسا رو می شورم و میارم بیرونرضا هم گفته ولی زیاد طولش ندی ها من حالی ندارم میخوام دوش بگریم بعد بخوابم. خونه بسيار شيک و بزرگی بود ، چراغهای ساختون خاموش بود ، خلاصه رفتيم تو ، پسره که اسمش حامد بود گفت که مامان و باباش برای سر زدن به خواهرش رفتن به فرانسه و اون تنهاست ، پسر ساده ای بود ، ولی از اون پولدارها که نميدونن پولهاشون رو چه طوری خرج کنن ، از کارم پشيمون شده بودم ، ولی ديگه دير شده بود ، چون حامد داشت اتاق خواب رو آماده ميکرد ، بغض گلو رو گرفته بود ، روی يک مبل نشستم و به فکر فرو رفتم ، به کاری که ميخواستم بکنم و اينکه چرا بايد اينقدر بدبخت باشم ، حامد اومد و دستمو گرفت و با خودش به طرف اتاق خواب برد ، به اتاق خواب رسيديم ، يک اتاق بزرگ با يک تخت فوق العده زيبا و نرم ، حامد دو تا ليوان رو پر از مشروب کرد و يکيشو به من تعارف کرد ، اولش گفتم نميخوام ، که حامد گفت : بيا بخور ، که حالش با اين بيشتر ، ليوان رو سر کشيدم ، يک حالت بدی به هم دست داد ، ميخواستم بالا بيارم ، حامد يک ليوان ديگه برام پر کرد ، مثل ديوانه ها اون رو هم سر کشيدم ، سرم داشت گيج ميرفت ، حامد اومد و شونه هامو به طرف عقب هل داد و منو رو تخت خوابوند ، دستشو از زير لباسم کرد تو شروع کرد به ور رفتم با سينه هام ، يه کم ور رفت بلند شد و سريع لباساشو در آورد و يک کاندوم سر کيرش کشيد و دوباره اومد سراغم ، حالم اصلا سر جاش نبود ، مست مست بودم ، هوای خنکی به تنم خورد و فهميدم که حامد لباسامو در آورده ، داشت مثل ديوانه ها سينه هامو ميخورد ، داشتم شهوتی ميشدم ، انگشتمو به سمت کسم بردم و شروع کردم به فرو کردن انگشتم تو کسم. تیمور یه مرد33ساله باقدبلندحدود185سانت ووزن100کیلوچهارشونه باپوست گندمی روشن وچشای درشت مشکی وگردن کلفت که جون میدادبرای بوسیدن ومک زدن وحال کردن. زن جوان گفت جن ها ديشب آمدند ولي ديگر مرا نمي زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبي کردي آن را ادامه بده اين زن جوان گفت : راي طلاق را دوماه بالاي کمد گذاشتم و اجرا نکرديم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوريکه روي بدنم خط ونشان کشيدند. آروم شرتشو یه ذره دادم پایین گیر کرده بود زیره کمرش. من اول رفتم بالا و دیدم حدود پنج یا شش نفر در جاهای پراکنده نشسته اند. يکبار به دستشوئي رفته بودم و تا 3 ساعت بيرون نيامدم. شب فرار فرا رسيد ، پدر و برادرام که خوابيدن ، ديگه آماده فرار از خونه شدم ، مادرم همش گريه ميکرد و قسمم ميداد که اونو از خودم بی خبر نزارم و من بهش قول دادم. بعد از چند ثانیه دیدم رضا نشست روی تختم. اين اواخر به مدت سه ماه زني جوان و بسيار زيبا با موهاي بلند و طلايي رنگ در حاليکه چکمه اي تا روي زانوهايش مي پوشيد از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان مي شد. هر وقتم خونه نبود میرفتم سره کمدش با شرتش و سوتینش ور میرفتم. من با اینکه بیدار بودم ولی چشمام رو بسه بودم و کنجکاو بودم که ببینم میخواد چیکار کنه و خودم رو زه بودم به خواب. دامنشو دادم بالا یه شرت سفید پاش بود. اسم من هومن هست و29سالم هست من پسربا198سانت قد و90کیلو وزن داستان من کلا واقعی است داستان از جای شروع میشه که من مدت 4 ساله با عشقم هستم ولی از هم دور هر دومون عاشق هم بودیم یک روز که تلفنی با هم حرف میزدیم قرار گذاشتیم هم دیگر رو ببینیم وبرای خانوادهامون نقشه کشیدیم وقرار شد که برج2 سال94 تهران هم دیگر رو ببینیم روز موعود رسید که من از این ور سوار اتوبوس شدم وراهی تهران شدم و عشقم بنام سارا با140سانت قد و65کیلو وزن از این ور سوار قطار شد قرار مون تو ترمینال بود من صبح ساعت 6 رسیدم تهران ولی عشقم دیر میرسید ساعت4 من تو ترمینال منتظرش موندم وساعت سه بهم زنگ زد که رسیدم بهش ادرس دادم با ازانس اومد وسوار ماشین شدیم وسمت خونه حرکت کردیم من تهران خونه داشتم تو ماشین هم دیگر رو بغل کردیم بعد 4سال هم دیگر رو میدیدم ورسیدیم خونه وسوار اسانسور شدیم ورفتیم طبقه ششم من دررو باز کردم و رفتیم تو خونه در رو ازپشت بستم و عشقم اومد تو بقلم و گفت دوستت دارم من گفتم منم دوستت دارم سیر از هم لب گرفتیم وبقل کردم بردم تو اتاق خواب وانداختم رو تخت مثل گشنه ها لب هم دیگر رو میخوردیم بعدش کل لباسشو در اوردم وده دقیقه ای لباشو خوردم بعد گردن و وپایین رفتم تا به کوسش رسیدم وای چی میدیدم کوچولو وابدار پاهاشو باز کردم افتادم به جون کوسش و سیر لیس زدم و اه وناله عشقم تمام فضای اتاق رو گرفته بو د و قربون صدقم میرفت وبا موهام ور میرفت بعد من اومدم رو تخت دراز کشیدم وعشقم کیرم رو تو دستش گرفتم برام ساک زد و برای کیرم اسم گذاشته بود هی میگفت جکی فدات بشم سیر لیس میزد و میخوردم نذاشت از جلو بکنم چون پرده بکارت داشت ومجبور شدم ازپشت بکنم برای همین با کونش ور رفتم لیس زدم با با انگشت بازش کردم میگفت درد داره بعد افتادم روش پاهاشو باز کردم وسوراخ کونش رو با نرم کننده نرم کردم وسر کیرم رو گذاشتم دم سوراخ یواش یواش کردم توش وتکون میخورد میگفت هومن درد داره با این حرفش حشری میشدم میکردم تو کونش بعد چند دقیقه گریه اش به اه اه اه اه اه اه واوه اوه ا تبدیل شد وهی میگفت عشقم جرم بد وبد جور حشریی شده بودیم وبعد نیم ساعت داشت ابم میومد که با تمام فشار ریختم تو کونش بعد بیحال افتادم کنارش و اومد سرش روگذاشت رو سینم کمی باهم حرف زدیم بعدش با هم رفتیم حموم یک بار هم تو حموم سکس کردیم وعشقم رو ارضا کردم بعد اومدیم توحال نشستیم کمی لب هم دیگر رو خوردیم بعدمن بلند شدم رفتم بیرون شام ومیوه گرفتم اومدم وبراش یک شاخ گل گرفتم بهش تقدیم کردم باز بقلم کرد بعد نشستیم شام خوردیم بعدش برام میوه پوست کرد رو پام نشست وباهم فیلم تماشا کردیم هی لب هم رو میخوریم که یک دفعه دیدم جلو تلوزیون شورتم رو کشید پایین به قول خودش جکی من رو لیس میزد که من بعد جو حشری شدم و خوابوندم باز از کون کردم وجرش دادم باز ابم رو ریختم توش وبعد تو بقل هم خوابیدم ومدت سه روز تهران موندیم وده بار باهم سکس کردیم حسابی سوراخ کونش رو جکی من باز کرد بود چون کیرم کلفت بود و روز برگشتومن رسید وصبح که میخواستیم بیایم ترمینال باز سکس کردیم ودوش گرفتیم راه افتادیم و از هم جدا شدیم بعد جور حالمون گرفته شده بود نمیخواستیم از هم جدا بشیم این بود داستان من وعشقم بچه ها اگه بد هم بود ببخشید چون اولین بارم هست که داستان واقعیم رو براتون نوشتم دوستت تون دارم. خلاصه من که فک میکردم ستاره بعد این اتفاقی که براش افتاده کلا دیگه طرف پسر بازی نره و دیگه با پسری رابطه نداشته باشه. شبها که شوهرم مي خوابيد آنها مرا بالاي سر شوهرم مي بردند به من مي گفتند اگر با ما باشي و از همسرت جدا شوي ارباب ما ميشوي اما اگر جدا نشوي کتک خوردنها ادامه دارد. ديگه داشتم ديوونه ميشدم ، اون شبو تا صبح گريه کردم ، اتفاقا روز بعد هم خونه همون دوستم که خيلی پولدار بود بايد ميرفتيم کارگری ، اونجا که بوديم دوستم مريلا همون بچه پولداره ، متوجه شد که خيلی ناراحتم و من هم تمام ماجرا رو براش تعريف کردم ، مريلا خيلی منو دلداری داد و وقتی فهميد که هيچ راهی جز ازدواج با اون پسر ندارم ، بهم گفت که بهتره از خونه فرار کنم ، پيشنهاد جالبی بود و من تا حالا بهش فکر نکرده بودم ، بهش گفتم تا هفته ديگه که دوباره بايد خونشون ميرفتم فکر ميکنم. همینطور توی فکر بودم که چیکار بکنم و چیکار نکنم که دیدم رضا بلند شد و از تو اتاقم رفت بیرون. گربه هاي سياه مرا به شدت کتک مي زدند ولي گربه سفيد طرفداري مرا مي کرد و از آنان خواست که کاري به من نداشته باشند از خواب که بيدار شدم متوجه خراش ها و زخمهايي روي بدنم شدم که به آرامي از ان خون بيرون مي زد. رضا شلوارک و شرت من رو با هم تا زیر باسنم پایین کشده بود و داشت با دو تا دستش با کون من بازی می کرد. ديگر کم کم نيرويي مرا به خارج از خانه هدايت مي کرد و بي هوا بيرون از منزل مي رفتم اما نمي دانستم کجا بروم. هانا اول فکر کرد منظورم اینه که میخوام آروم بشینه رو کیرم تا بهش بمالمش. خداییش نمی دونستم باید چیکار کنم. هانا دختری با پوستی روشن که من خیلی دوست دارم قد متوسط اندامی نسبتا لاغر سینه های کوچک و البته باسنی برجسته. صدای آروم ناله کردنش رو بغل گوشم شنیدم سکس تو اتوبوس. ۱۶ ساله بودم که پدرم گفت : ديگه وقته ازدواجه منه و بايد با پسر يکی از دوستاش ازدواج کنم ، همون روز هم پسره با پدر و مادرش اومدن خواستگاريم ، پسر هم تابلو بود که مثه باباش معتاده ، ولی نه از اون معتادهای خراب ، خلاصه قيافشم که افتضاح ، هميشه دوست داشتم با مردی ازدواج کنم که معتاد نباشه و يه کم هم به سر وضعش برسه ، ولی اين هم معتاد بود و هم نه معيار ديگه رو داشت ، برای همين تصميم گرفتم که روی پدرم بايستم و با اين ازدواج تحميلی مخالفت کنم. از چند ماه قبل با دختری آلمانی آشنا شدم به اسم هانا. یک حسش این بود که می ترسیدم از اینکه رضا میخواد با من چیکار کنه و حس دیگه اش هم این بود که از نوازش کونم توسط رضا حس خوب و خوشایندی داشتم. منم که از سر شیطنت هی سرک میکشیدم تو گوشیش که کلک نکنه آره، نکنه دوس پسر داری، اونم یهو گوشیشو میکشید که نه بابا آخه دوست پسر کجا بودی، ولی آخه نیوشا قدیم اگه بهش میگفتی دوس پسر داری حدودا یک هفته باهات قهر میکرد که چنین حرفی و بقول حودش تهمتی رو بهش زدیم. شب اول دور خونه هم گذشت صبح که شد همه دخترا با آرايشهای مختلف و با مانتو کوتاه و يک وضع تابلو بيرون رفتن و قرار شد من تو اتاق باشم و براشون غذا درست کنم ، مژگان هم بهم نصيحت کرد که اصلا با کسی از همسايه ها صحبت نکنم. ولی هانا بی خیال مشغول خوردن کیر من شده بود. برای همین سریع جمع و جور کردیم خودمونو و پاشدیم اومدیم که سر جامون پایین بشینیم. پدر شوهرم سر اين قضيه 4 ماه مارا به همراه اثاثيه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابيده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابيده است. تا چند وقت احساس دلتنگي به آنها دارم اگر بخواهم مي توانم آنها را ببينم. Tagged , , , , , , , Search Search for: صحبت مدیر. يک نيم ساعت بعد ماشين راه افتاد ، البته اينو بگم که راننده ماشينو به جاده خلوت و پرتی آورده بود ، راه افتاديم کم که رفتيم راننده نگه داشت و گفت که من و مژگان بريم در قسمت بار و در جايی پنهان شويم ، چون داشتيم به پليس راه ميرسيديم ، ما هم رفتيم در جايی که فقط برای پنهان کردن آدم ساخته شده بود مخفی شديم. تا بخواهیم ادامه داستان بگیم یه تیکه فیلم سوپر بذاریم برید اونجا جق بزنید برگردید باقی داستان بخونیم! سر هانا را بلند کردم و به آلمانی بهش گفتم بشین روش. گربه بزرگ دوپا علاقه زيادي به من داشت او فقط فرداي من را به من مي گفت او در مورد من بسيار تعصب داشت و اگر کسي به من توهين مي کرد او مي گفت تو چيزي نگو تلافي اش را سرش در مي آورم. دونبله موقعیت میگشتم که خودمو بهش نزدیک کنم. تیمور رفت طرف لوله وبااچاری که باخودش اورده بودشروع به وررفتن بالوله کرد منوبگی دیگه طاقت نداشتم ومیخواستم بغلش کنم تااینکه دیگه نتونستم تحمل کنم چادروانداختم ورفتم طرفش وازپشت بغلش کردم وگفتم لوله رو ول کن به فریادمن برس و اون باتعجب گفت چی روشو برگردوند و دید که بله من لخت درمقابلش واینا همش نقشه و بازی فقط اونو اینجا بکشم. اميدوارم که الان اون دنيا خدا از سر تقصيراتش نگذره ، که تمام بيچارگيهای من و تمام خانوادم تقصير اونه. صبحش مامانم بیدار شد و برای صبحانه صدام کرد. درست يک هفته بعد از عقدمان بود که خواب هاي عجيبي را ديدم. خیلی لیز بود به کیرم یه ذره تف زدم وآروم گذاشتم لای پاش. رفتم تواتاقش دیدم بیدار نمیشه و موبایلش همینطوری داره میزه تو سره خودش. مامانم یه تکونی خورد ولی بیدار نشد. آخرین باری که دیدیمش رفته بودیم یه کافه طرف نیاوران و همه هم نشسته بودن خیلی محترمانه و کافه دنج و آروم وای شیما یه داستانی تعریف کرد که منو نسیم روده بر شده بودیم شانس آوردیم کافه دار ما رو میشناخت آخه زیاد میرفتیم والا فک کنم بیرونمون میکرد. که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه. این داستان که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 ماهه پیش. بهم گفت مردش باش هروقت نیاز داشتی خودت بیا بهم بگو. نمیدونم چقدر گذشته بود که دوباره حس کردم یکی اومده تو اتاقم. چاقو قيچي سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتيجه نداشت. اينقدر در حين کرده شدن بيحال شده بودم که خوابم برده بود و وقتی چشمامو باز کردم ديدم تو بازداشتگاهم و از مژگان خبری نبود. تو اون يک هفته کلی فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که تنها فرار ممکنه منو از دست اين پدر کثافت نجات بده. آروم دستمو تکون دادم دیدم انگار نه انگار. برای من جالب بود که اصلا بیدار نشده بود. اگه نسیم بود فک کنم تا الان ده بار باهاش دوس شده بود خخخ به نیوشا که گفتم زرد و سرخ و بنفش شد گف نکنه باهاش دوس شی خخخ خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه یه مدت میدیدم نیوشا خیلی تو گوشی میپلکه. آمدم پایین به هانا اشاره کردم و با هم به صندلی ردیف آخر طبقه ی بالا رفتیم سکس تو اتوبوس دوباره مشغول مالیدن هم شدیم که سر هانا باز رفت لای پای من سکس تو اتوبوس. نزدیک سه ساله که برای تحصیل به اروپا مهاجرت کردم سکس تو اتوبوس. من نیوشا رو خیلی دوس داشتم دوس نداشتم تنهاش بذارم. خلاصه اون روز گذشت و صبح روز بعدش تقریبا ساعت حدود هفت بود. هفته بعد که خونه مريلا بوديم بهش گفتم که با فرار موافقم ، اون روز موقع که بايد ميرفتيم مريلا اومد و يک بسته به من داد و گفت توش ۱۰۰ هزار تومن پوله و گفت که اين حتما لازمت ميشه ، واقعا خوشحال شدم و ميرلا با تموم وجود در آغوش گرفتم. دیدم همینطور داره دستش میره پایین تر و پایین تر و رفت روی کونم. شب شد و راننده ماشين رو در محلی ساکت و خولت نگه داشت و موقع خواب مژگان بيچاره رو صدا کرد تا با هم همبستر بشن ، وقتی مژگان ميخواست بره برگشت و به من گفت : که به خدا از روی اجبار اين کارو ميکنم و رفت. پس تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و هیچ عکس العملی از خودم نشون ندم. یه کم دیگه که تلمبه زدیم دیدیم اتوبوس نزدیک مرز داره میشه. همين جور داشتم بدون هدف در شهر راه ميرفتم ، که ماشين نيرو انتظامی رو دادم و ياد نصيحت مريلا افتادم که گفت اگه دسته نيروهای انتظامی بيفتی بد بختی ، برای همين سريع رفتم خودم در پشت درختی مخفی کردم ، واقعا شانسم گرفت که منو نديدن ، در همون هنگام صدای دختری اومد که داشت منو صدا ميزد ، رفتم طرفش ، صورتی پر از آرايش داشت و يه وضع زننده ، رفتم سراغش و گفت : چيه تو هم مثه من الافی و خونه نداری. هی تکونش دادم ولی انگار نه انگار. دوباره صبح شد و ماشين راه افتاد ديگه به مشهد نزديک شده بوديم و آخرين پليس راهها بود ، که گفتن بايد ماشين رو بگردن ، البته ما جامون جوری بود که راننده مطمئن بود ديده نميشيم ، ولی نميدونم اون مامورها چه طوری تونستن مارو پيدا کنن ، بله ماشين توقيف شد و ما هم در بازداشتگاه همون پليس راه بازداشت شديم ، البته به اضافه راننده. مامانم چون اعصابش همیشه از دست بابام خورد بود شبا موقعه خواب دیازپام میخورد. من کاره اي نبودم فقط حمايت و تعصب جن ها بود بيشتر اوقات مي فهميدم بيرون چه اتفاقي مي افتد حتي خيلي وقتها که قرار بود جايي دعوايي شود من خودم را قبل از آن ميرساندم تا جلوي دعوا را بگيرم. وقتی من این حرف رو زدم یک چیزی رو روی شکم خودم احساس کردم. قبول کردم و ۲۰هزار تومن بهش دادم ، وقتی اون پولا رو ديد ، گفت : بهت نميخوره اينقدر پول داشته باشی ، اسم من مژگانه و فقط يادت باشه اونجا که رفتيم کسی نفهمه پول و پله داری ، که سه سوت تيغيدنت. به کلی دیگه خواب از سرم پریده بود و خوابم نمی اومد ولی نمی خواستم تو اون لحظه از روی تختم پایین بیام که یه موقع رضا متوجه نشه من بیدار بودم. ساعتهای ۲ شب بود که اون مرده به همراه چند گردن کلفت ديگه اومدن جايی که ما دخترا بوديم و گفتن که حالا وقتشه و با اونا تا جايی که بايد سوار قايق ميشديم رفتيم ، به اونجا که رسيديم گفتن بايد بريم داخل کيسه گونی تا کسی متوجه حضور ما نشه ، اولش خيلی ها از جمله خود من مخالفت کرديم ، که يکی از اون مردها اسلحه ای در آورد و گفت که ما چاره ای به غير از اين کار نداريم ، تازه اونجا بود که اون مرده گفت که چه بلايی سر ما آورده و همه ما رو به چند عرب فروخته و وسط آب قراره ما رو به عربها تحويل بدن. او به کوزه چاقو مي زد زمانيکه ما از خانه او خارج مي شديم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسيدم. همه به من ميگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهي برايت مي آورند. خوش آمدید به اینترنت رایگان, سایت سکسی تصویر است که اختصاص داده شده به جوانان برهنه در مجموعه ما شما را پیدا خواهد کرد یک ورزش با بالا جذاب و بسیار سکسی زنان است که شما فقط می خواهید به رابطه زیرا آنها نگاه بسیار داغ بسیاری از آنها را زیبا الاستیک سینه و خوش اشتها آور , باسن, که شما فقط می خواهید به در اولین نگاه به آنها. زخمها رابا بتادين ضد عفوني مي کردم وقتي گربه بزرگ مرا مي زدجاي زخمها عميق بود اما تعداد زخمها کمتر بود. من ديگه در راه اصلا با مژگان حرف نزدم ، اون هم همين جور بيشتر تو فکر بود و يکبار به حال خودش شروع کرد به زار زار گريه کردن ، واقعا حق داشت چون هيچوقت انسانی پيدا نميشد که بدون هيچ چشمداشتی دو دختر رو از بندر عباس تا مشهد مفت ببره. خلاصه دعا دعا که کاش نیان داخل ولی یه جورایی مطمئن بودم که این شیطونا میان تو سریع پریدم یه صندلی گذاشتم پشت در اتاق و خدا رو شکر که در حموم تو اتاقم من افتاده وای که اون روز که قرار فهمیدم در حموم تو اتاق منه چقد با بابام دعوا کردم ولی الان خوشحالم چه جای فرار باحالیه گاهی وقتا ولی از شانس بد دستگیره در اتاق منم خراب بود و تنها راه این بود. تا به اون روز هیچ داستان سکسی نخونده بودم و فقط ار بچه های دبیرستان و یک سری ماجراهای سکسی که مربوط میشد به خودشون و یا بقیه بچه های مدرسه رو شنیده بودم و حتی هیچ فیلم سکسی هم ندیده بودم. روز اول مدرسه ها شد و من با يک دست لباس کهنه و کثيف و با کيف برادرم که دو جاش وصله شد بود به مدرسه رفتم ، اون روز مادرم سر کار نرفته بود و منو به مدرسه برد ، توی اون منطقه همه فقير بودن و بچه ها هم همه لباساشون کهنه و پاره ، خلاصه اين جوری درس خوندن من آغاز شد. باورم نمیشد که رضا داره کون من رو نوازش میکنه ولی واقعا داشت همچین کاری رو می کرد. اوايل فقط شب ها آنها را مي ديدم اما کم کم روزها هم وارد زندگي ام مي شدند. صندلیهای طبقه ی بالا جای پای بیشتری داشتن و بیشتر هم خم میشدند. در یک لحظه دوباره احساس لذت من با ترس عوض شد. ما هر دو از ابتدای رابطه به شدت دنبال کارهای ماجراجویانه بودیم و به سکس عادی راضی نبودیم. در اين 12 سال 10-15 ميليون تومن خرج کرديم اما فايده اي نداشت. شبهايي که قرار بود کتک بخورم کسل مي شدم و مي فهميدم مي خواهند مرا بزنند. لالی ،نمیتونی بهم بگی باید تو خواب بیای سراغم. یک پای لگ چسبان و شورتش را در آورد و روی کیر من که روی صندلی نیمه خوابیده بود نشست انقدر خیس شده بود که با وجود تنگی کسش که در حالت عادی برای دخول مشکل ایجاد میکرد کیرم راحت تا ته توش فرو رفت سکس تو اتوبوس. دوستان اسم من سروشه من ۱۶ سالمه و تک فرزندم. من خیلی سکس با فامیل رو دوست داشتم. با داد بهم گفت کمبود داری بدبخت. چند دقیقه ای گذشته بود که رضا به برگشت عقب و بعد دوباره من اون مایه رو وسط پاهای خودم احساس کردم و بعد دوباره رضا اومد پایین و شروع کرد به عقب و جلو کردن کیرش بین پاهای من. البته بعدش مامانم فهمید و کلی دعوام کرد ولی قسمش دادم به بابام نگه والا احتمالا من کشته میشم به دستش. ديگر ترس مرا برداشته بود حتي روزها وقتي جلوي آينه مي رفتم گربه ها را درچشمانم مي ديدم. يک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالاي سرت مي نشينم و هر چند وقت قمه را از بالاي سرت رد ميکنم تا آنها کشته شوند. از شوهرم خواستم که از هم جدا شويم ديگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حين جمع وجور کردن خانه ناگهان بويي حس کردم بويي عجيب بود مي فهميدم الان سراغم مي آيند و مرا به قلعه مي برند و کتک مي زنند. کیرمو آروم گذاشتم دمه سوراخشو فشار دادم تو نمی رفت از تو دراورش یه کرم آوردم مالیدم سره کیرم دوباره امتحان کردن سرش رفت تو. این داستانی که این بار می خوام براتون تعریف کنم داستان ستاره، ستاره شیطون که هر چقد منو نسیم بهش میگفتم بابا به کسی یهویی اعتماد نکن کو گوش شنوا، ستاره خانم هر چی بهش میگفتی از این گوش میشنید و از اون گوش خارج میکرد. من بهش گفتم شرتت رو هم در بیار تا یک دوش هم بگیری پارسا هم شرتش رو در آورد. آن ها بقدري عصباني بودن که مرا تا حد بيهوشي کتک زدند. اون شب تا صبح از ترس خوابم نبرد. پارسا هم می خندید و میگفت نخیر این کیره خلاصه بعد از چند ثانیه ای بلند شدم که برم برا پارسا حوله و لباس بیارم که دیدم رضا داداش بزرگم تو سالن وایساده و داره ما رو نگاه میکنه. خلاصه يه روز که با مادر و خواهرم به خونه برگشتيم ، ديديم به غير از پدرم ، يک مرد ديگر هم تو خونه بود ، مردی حدود سن پدرم ، اولش فکر کردم که يکی از اون همچراغهای بابامه و اومده اينجا تا با بابام مواد بکشه ، ولی يه کم که گذشت فهميديم که نه اين آقا خواستگار خواهرم ، بابام ۵۵ هزار تومن اون موقع بهش بدهکار بود و از اونجايی که ما اين همه پول نداشتيم ، اون مرده هم گفته بود که اگه خواهرمو بهش بدن ، بيخيال پولاش ميشه و پدر کثافتتم با اين پيشنهادش موافقت کرد. بعد منو خوابوند رو تخت با دستش کیرمو گذاشت دمو کسش و نشست روش. من زمانی که براکنکوردرس میخواندم سرکلاس بادختری بنام نرگس آشنا شدم که بعددردانشگاه هم کلاس شدیم تا اینکه من ازدواج کردم شوهرم 12سال بام تفاوت سنی داره و مهدسه و جزیره لاوان کارمیکنه 15روزسرکارو15روزتوخونه ازوانجاکه من ادم خیلی گرم با نیاز جنسی بالا برام این شرایط کمی سخت بودطوری که تو یکی ازسفرهای خارج ازکشورداشتیم برام الت مصنوعی گرفت که نیازمو تا حدودی رفع کنم تا اینکه نرگس هم ازدواج کرد از اونجا که باهم خیلی صمیمی شده بودیم یه روز زنگ زدو گفت دنبال خانه کرایه ای میگرده گفتم که تواپارتمان مادوسه واحدخالی هست میتونی بیای ببینی تااینکه شدوهمسایه ماشدن. دختر کوچکم او را ديده و ترسيده بود. حتي 40 هزارتومن پول داديم و دعا نويسي از اطراف اراک به منزلمان آورديم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. ولی اون چکی که خوردم هیچوقت یادم نمیره. خلاصه اون روزهمش منتظر تیمور بودم که کی ازسرکاربرمیگرده تا اینکه از پنجره دیدم ماشینش داره واردحیاط میشه من هم رفتم تواشپزخونه و با لوله سینک ور رفتم تااینکه ازیجاش شروع به شورکردن کردطوری که دیگه اشپزخونه داشت خیس میشدرفتم طرف تلفن وبهش زنگ زدم گوشی روبرداشت گفت الو گفتم سلام اقاتیمور خسته نباشی گفت سلامت باشی صدای گرمی داشت گفتم لوله آشپزخونه خراب شده خواستم اگه امکانش هست ببیای برام درستش کنی گفت چشم الان میام. آنها مرا به عروسي هايشان مي بردند فضاي عروسي هايشان سالني تميز شفاف و مرتب بود در عروسي هايشان همه نوع ميوه بود در عروسي ها گربه بزرگ يک سر ميز مي نشست ومن سر ديگر ميز و پذيرايي آنچناني از ميهمانان مي شد آنها به من طلا و جواهرات مي دادند. گفتم نه ، فقط يه مقدار پول دارم. سلام اسم من هست شیرین هستش و می خوام خاطره اولین سکسم رو که با داداش بزرگم بود رو براتون تعریف کنم من بچه دوم خونه هستم و دو تا برادر دارم رضا که از من 3 سال بزرگتره و اون یکی هم پارسا که از من 9 سال کوچیکتره الان که دارم این داستان رو می نویسم 23 سالمه و دانشجو هستم و با دو تا از همکلاسی هام تو یک خونه که مال یکی از اقوام دوستمه زندگی میکنیم بعضی مواقع با دوستام میریم تو اینترنت و از اونجایی که سرعت اینترنتمون پایینه بیشتر میاییم به این جور سایتها و این جور داستانها رو با هم میخونیم. نزدیک ترین کسیم که بهش دسترسی داشتم مامانم بود. يه نگاه به سر و روم کرد و گفت : بهت ميخوره هيچی نداشته باشه. بعدش گذاشتش دمه سوراخ کونشو آروم فشارش داد تو یاده دیشبش افتادم و5 یا 6 بار که بالا پاین کرد دوباره حالم بد شد. از آن شب به بعد جنگ وجدال هاي من با چند گربه ادامه پيدا کرد. همان شب گربه بزرگ سياه در حاليکه چوبي در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال يک گربه تبديل به 14 گربه شده بود. من گفتم الان پارسا رو بردم تو حموم. تصميم گرفتم برگردم به خونه و تمام ماجرا رو برای مادرم تعريف کنم و از پدرم هم معذرت خواهی کنم و با همون پسری که به خواستگاريم اومده بود اگه قبول کنه ، ازدواج کنم ، تو زندگی تو اون خونه از زندگی با اين فلاکت بهتره ، جايی که منو پياده کرده بودن ، تقريبا ميشه گفت نزديک خونه ما بود ، شروع کردم به پياده رفتن ، خيلی راه رفتم ، حدود ۳ ساعت در تاريکی شب پياده روی کردم ، تو اون هوای سرد تا اينکه بالاخره به خونمون رسيدم ، بيش از ۱ سال بود که از اون خونه فرار کرده بودم و حالا دوباره برگشته بودم ، در خونمون با کمی هل دادن باز شد و من رفتم تو ، ولی چه صحنه ای ديم ، پدرم که نبود و مادرم هم در بستر افتاده بود و خواهرم که قبلا گفتم با مردی همسن بابام بود خونه ما بود و البته اون موقع خواب بود که از صدای در بيدار شد ، و وقتی ديد اومد منو بغل کرد و فقط گريه کرد و همش ميگفت کجا بودی ، من هم تصميم گرفته بودم که اوضاع رو بد تر نکنم و اون ماجرای بازداشتگاه رو تعريف نکنم ، که الکی گفتم تهران بودم و کار ميکردم و حالا برگشتم ، و گفتم که تمام پولامو رو دزدين و بعد من ازش پرسيدم که چرا مامان ايطوری شده ، بابا کجاس و چطور تو تونستی از شوهرت اجازه بگيری و بيای ،و اون هم گفت که بابا و يکی از داداشام رو به خاطر حمل مواد مخدر دستگير کردن و حدود سه سال براشون بريدن و گفت که مامانم هم هفته پيش در موقع کلفتی خونه يکی از پولدارها از بالای نردبون افتاده و به اين روز در اومده و صاحبخونه هم حتی يک قرون برای خرج بيمارستان مامان نداده ، و همچنين گفت که شوهرم فقط يک هفته اجازه داده تا اينجا بيام و خدا تو رو رسوند ، وگرنه مجبور بودم مامان رو تنها بزارم و برگردم به اون جهنم سابقم ، تو که نميدونی تو اون خونه چه خبره ، تازه اين يک هفته هم که اجازه داده به خاطر اينه بوده که خود شوهرم مسافرت بوده و فردا حتما مياد دنبالم. گاهي که او نمي زد وبه گربه هاي کوچک دستور مي داد آنها خراشهاي زيادي به شکل 7 را روي تنم وارد مي کردند حتي صورت مرا با اين خراشها شطرنجي مي کردند حتي گاهي شبها مرا تا صبح مي زدند. آروم بهش گفتم هرچی صدات زدم بیدار نشدی. چند بار مرا که کتک مي زدند دختر کوچکم براي طرفداري به سمت من دويد اما آنها دخترم را زدند. سکس تو اتوبوس من بهروزم پسری لاغراندام با قدی بلند و البته کیری کلفت که بارزترین ویژگی فیزیکیم میتونه باشه. آروم دستمو گذاشتم رو ساقه پاش آخi با دامن خوابیده بود دامنش رفته بود بالا. يکبار برادرم آمد به منزلمان و ديد دخترم مشقهايش را مي نويسد ومن حمام هستم اما صدايي از حمام نمي آيد بعد از 20 دقيقه که در را باز کرد مي بيند من در حمام زير دوش غرق در خونم. اگه تو مدرسه جا گذاشته باشم که شاید کسی ورداشته بدبخت میشدم، یادم اومد آخرین بار تو کافه گروه دوستان تلگرام گوشیم رو چک کرده بودم برگشتم با عجله طرف کافه نزدیک اونجا که شدم یهو از شانس بارون هم گرفت دیرم هم شده بود رفتم پیش همون پسره موهاش بلنده عینکی داشتم نفس نفس میزدم. پدرم با اينکه فقير بود ، ولی از اون متعصب و خشک مقدس های عوضی بود که لنگه نداشت و تنها چيزی که توی حونه دو اتاقه ما به وفور يافت ميشد ، دعوا بين پدر و مادرم بود ، پدرم هميشه زور ميگفت ، هم به مادرم و هم به بچه هاش ، يه بار يادمه که ۵ ساله بودم و پدرم از من خواست تا براش آب بيارم ، من هم با همون کوچيکيم رفتم و براش يه ليوان آب آوردم ، همينکه اومدم آبو به دستش بدم ، پام به لبه قاليچه گير کرد و ليوان از دستم افتاد و شکست ، بعد پدرم هم به خاطر اينکه يه ليوان شکستم ، آنچنان تنبيهی منو کرد که از همون موقع يادم مونده ، بيچاره مادرم هم اون روز به خاطر من چقدر کتک خورد. دلم میخواست بلند بشم و در اتاق رو ببندم ولی از اونجایی که اگه بلند میشدم خواب از سرم می پرید بی خیال شدم و به خوابم ادامه دادم باز یکی دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که متوجه شدم رضا برگشت تو اتاقم و دوباره نشست روی تخت من و سریعا شروع کرد به نوازش کون من. آنها شب ها مرا بيرون مي بردند وقتي با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاريکي نمي ترسيدم چون از من حمايت مي کردند. همین چن وقت پیش بود که رفته بودیم کافه و برامون از اون پسره عوضی حرف میزد که باهاش تازه دوس شده بود و بقول خودش میگف هیچی به هیچی نشده کلی باهاش اوکی شده بود و پیشنهادای بد بهش کرده بود و اینم ساده فک کرده بود مرد رویاهاشه و واقعا میخواد باهاش تا ابد بمونه و خودشو در اختیارش قرار داده بود و بعد یه مدتی که تلگرامش رو چک کرده بود توی یه گروه رفته بود و شک کرده بود به یکی از چت هاش و وقتی رفته و چت هاشو خونده بود متوجه خیانت پسر شده که همزمان با یه دختر دیگم رابطه داشته و کلی با اون دختره عکس های مستهجن گرفته بودن، خودش میگفت از کجا بدونم شاید با چن نفر دیگم باشه. آروم دستمو رو پاهاش بالا پایین کردم. ديگر کمتر کسي به منزل ما رفت وآمد داشت. صبح روز بعد زوجين در دادگاه حضور يافتند روي صورت زن جوان زخم عميق سه چنگال با فاصله اي بيشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست هاي زن خون آلود بود. من و مژگان تنها شده بوديم و هيچ پولی هم نداشتيم ، چون قبل از اينکه ما رو تو کيسه بکنن ، هر چی پول داشتيم رو گرفتن ، از شهر خودمون هم خيلی دور بوديم ، اون وقت شب همه جا ساکت و وحشتناک بود ، نميدونستيم بايد چی کار کنيم ، مژگان ميگفت که بهتره بريم کنار جاده اصلی واستيم شايد ماشينی اومد و ما رو سوار کرد. صدای موبایلش به حدی زیاد بود که من تو اتاقم خواب بودم و در اتاق بسته بود بیدار شدم. آن شب در عالم رويا ديدم که چهار گربه سياه و يک گربه سفيد در خانه مان آمده اند. خیلی جا خوردم اصلا متوجه نشدم که داداشم اومده مرخصی. حموم خونه ما طوری ساخته شده که اگه درب حموم باز باشه هر کسی که از جلوی حمام رد بشه میتونه داخل حموم رو ببینه. سال اول دبستان بودم و بايد به مدرسه ميرفتم ، ولی پدرم مخالف درس خوندنم بود ، ميگفت بايد تو خونه بشينی و تو کارهايی که مادرت با خودش به خونه مياره کمکش کنی تا بيشتر بتونه کار بياره ، ولی مادرم اصرار داشت که من هم مثل بقيه خواهرام به مدرسه برم ، برای همين به پدرم قول داد که بيشتر کار کنه و پول بيشتری در بياره. پس از اجراي حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهايش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانيت سراغم آمدند و دندان قروچه مي کردند. من هم همینطور که میخندیدم و با کیر پارسا بازی می کردم گفتم نه بابا راست می گی ؟ این کیر نیست این شومبوله. شلوارمو داد پایین و آروم شروع کرد به خوردن کیرم. هميشه همه مي گفتند آه و نفرين تو مي گيرد. در حاليکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم. تا اینکه یه بار که خواستیم بریم کافه گفت که من نمیام گفتم که چرا و اصرار کردم بیا یهو زد زیر گریه و دستشو کشید و رفت منم رفتم دنبالش و به نسیم گفتم منم نمیام، آخه نسیم با آرش قرار داشت میخواست بره. روز بعد شد و همون صبح شوهر خواهرم اومد خونه ما و با داد و فرياد خواهرمو برد خونشون و حالا من شده بودم تنها ، خواهرم گفته بود که بايد برای مادرم دوا بگيريم چون همه دواهاش تموم شده بود ، ولی هيچ پولی اون موقع نداشتيم ، نميدونستم بايد چی کار کنم ، دوست داشتم از همه چيز انتقام بگيريم ، از خودم از مردم ، از اينکه به اين راحتی عفتم رو از دست داده بودم ، ديگه نميخواستم کلفتی کنم ، تصميم خودمو گرفته بودم ، ميخواستم از فردا برم دنباله فاحشگی ، تمام راههاش رو هم از مژگان ياد گرفته بودم ، چون ديگه چيزی برای از دست دادن نداشتم. در حاليکه ساز ودهل نمي زدند اما صداي آن به گوش مي رسيد در ميهماني ها همه چيز مي خوردم و خوش مي گذشت اما وقتي پاي حرف مي رسيد آنها مرا به شدت کتک مي زدند فضايي که مرا در آن کتک مي زدند با فضاي عروسي شان زمين تا اسمان فرق د اشت. میخواستم صدام رو بلند کنم و بگم که داری دنبال چیزی می گردی که دیدم اون چیزی رو که میخواست پیدا کرد اتو و میز اتو رو از تو اطاقم برداشت و رفت بیرون. همه جا تاريک بود و من به سمت وسطهای شهر به راه افتادم. شاید بید که خب اشکالی نداره سکس یه حس لحظه ای خوب برای ۲ نفر است هر دو حال میکنند! دستامو از دور کمرش هر طور بود جدا کرد و گفت این چه کاریه هنا خانوم تومثل خواهرزنم هستی این کاراچیه ورفت طرف در که رفتم دنبالش وگفتم تیمورنروبمون بهت احتیاج دارم افرین گفت هناخانوم من اینارونادیده میگردم وبه کسی چیزی نمیگم تودیگه ازاین کارانکن پریدم توبغلش وبه گردنش چنگ زدم هر کار کرد که جدام کنه نتونست. بيشتر خرج خونه رو گردن مادر بيچارم بود ، کله صبح ميرفت خونه مردم ، تا خونه هاشونو نظافت کنه ، بعدشم کارهايی رو که وقت نميکرد اونجا انجام بده ، مثل خرد کردن سبزيها ، يا شستن لباسها رو با خودش مياورد خونه تا انجام بده ، تو خونه هم که ميامد از يک طرف نيش و کنايه های پدرم و از يک طرف اذيتهای ما بچه ها خوردش ميکرد ، واقعا بيچاره مادرم ، اميدوارم که الان تو اون دنيا بهش خوش بگذره. يادم تو همون دوران پدرم از تو کيف خواهرم که ۴ سال از من بزرگتر بود يک شيشه لاک پيدا کرد ، از اونجايی که از اون خشک مقدسا بود اون روز پدرم خونه رو مثه جهنم کرد و خواهرمو تا جايی که جا داشت ، با کمربند لعنتيش کتک زد ، آخه عقيده داشت اين چيزا رو نبايد به خونه بياريم ، يعنی کسی حق نداشت ، دختراش که همه مثه زندانيا بودن و حق داشتن هيچ چيزی رو نداشتن حتی عقيده داشت کهخدختراش طلا هم نبايد داشته باشن. اين زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگي براي اينکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذيت جن ها نجات يابد طلاق گرفت. فیلم سوپر مخصوص حشری ها نیست ٫ حتا آدم های غیر حشری هم فیلم سوپر می بینند اصلا فیلم سوپر دیدن کار بدی نیست همه ببینید چون اصلا لازمه خیلی هم مفیده ٫ پس از دیدن سکس خجالت نکشید! با هزار زحمت تونستم گردنش ببوسمش که منو هول دادطرفی ورفت من هم در و نیمه بازگذاشتم ورفتم طرف اطاق که لباس بپوشم وناراحت ازاینکه این دیگه کیه زن لخت دربرابرش ولی گذاشت ورفت تواطاق بودم که صدای بسته شدن درو شندیم گفتم یعنی کیه نکنه سعید شوهرم برگشته ولی اون که بایدهفته دیگه می امدازاطاق امدم بیرون که دیدم اره تیمورکه وسط حال ایستاده گفتم چی شده برگشتی امدطرفم بغلم کردومنوکنارگوشم بوسیدوگفت منو اسیر کردی برگشتم ومن که خوشحال بودم که به مراد دلم رسیده بودم نگاه توچشاش کردم گفتم خوش امدی دوست دارم بیاکه دارم برات میمیرم بابوسه رفتیم تواطاق خواب تاتونستیم هم دیگه روبوسیدیم ولب هم وخوردیم من دست کردم و زیپ گرمکنشو کشیدم پایین وگردنشوخوردم اونم باسینهام بازی میکردوبادست دیگش کسمومیمالوند ومن هم دست بردم وازپشت شلوارکیربزرگشولمس کردم حسابی سفت بوداون طورکه نرگس گفته بودهم بزرگ دیگه دل تودلم نبودنگاه توچشاش کردم وبادستام شلولرشوکشیدم پایین بله وای خداکیرشحداقل35سانت داشت بزرگ وکلفت وقتی دستش میزدم انگازبه یه چوب بزرگ مثل گرزدست میزدم سرش هم برزگ بود رفتم پاین زانوزدم وکیرشوگرفتم تودستم وسرشوبوسیدم و مثل بستی قیفی شروع به لیسیدن وخوردن کردم تیمورهم باموهام بازی میکردواه …. منم دوباره چشام رو بستم ولی هنوز بیدار بودم. تو يه عالم ديگه ای بودم ، که يه دفعه چیز سنگينی رو بدنم حس کردم و بعدش حس کردم يه چيزی داخل کسم رفت ، دردم گرفت ، حامد روم خوابيده بود و داشت کيرشو تو کسم عقب جلو ميکرد ، از شدت حشر داشتم ديوونه ميشدم ، هنوز مست بودم و برام مهم نبود که دارم چه گناهی عظيمی رو مرتکب ميشم. و با دستش شروع کرد به نوازش کردن من. یعنی وقتی که بچه تر بودیم و توی یک اتاق بودیم من خودم ازش میخواستم که من رو نوازش کنه آخه خیلی خوشم می اومد قتی رضا من رو نوازش می کرد. لباشو گاز میگرفت تا صداش بلند نشه ولی نمیتونست صدای آروم ناله هاشو ساکت کنه سکس تو اتوبوس. ازش سوال کردم چرا همدیگه رو کتک میزدید پارسا گفت بهم فحش داد منم زدمش من بهش گفتم مگه چه فحشی داد ؟ پارسا گفت به تو و مامانی فحش داد. پارسا تمام لباسهاش رو در آورده بود و فقط شرتش به پاش بود. بعضی وقتها چند روزی می رفتن اونجا بهشون سر بزنه. بازبگودوست دارم سوزه بکش وبع هم زمان سنموگازگرفت وکسمونشکون من هم صدام درامدوجیغ بلندی کشیدم گفت چته خانومی من که هنوزنکردم توکوس وکونت صدات درامده نگاهش کردم وخودموازتوبغلش دراوردم رفتم روتخت خوابیدم پاهاموبازبازکردم طوری که کسم بازبازشده بود گفتم بیاعزیزم منوبکن گفت بله امدم نشست وسط پاهام اول کسموبوس کردبویدبعدپاهاموگرفت گذاشت روشونه هاشوبوسیدبعددهنشوگذاشت روکسم وشروبه خوردن ولیس زدن کردوزبون میزد حسابی وحرفی مخوردوباچوچولم بازیمکردومن ازفرت لذت اه میکشیدم وباموهاشوگردنش بازی میکردم سرکیربزرگشوگرفت تودستش وبه کسم مالوندوگذاشت داخل وای چه حسی داشت کیربزرگ کلفت وباسربزرگ وگرم داخل کسم حسابی لذت میبردم اون تلمبه میزدومن انگارروابرسیرمیکردم کیرش توکسم سینم تودهنش وگازم میگرفت وبعدلبامومیخوردحسابی لذت میبردموجیغ میزدم میگفتم اخ…. ماجرای من مربوط میشه به سال 85 که اون موقع من هنوز دانشجو نشده بودم و یه ریز داشتم تو خونه درس می خوندم که دانشگاه قبول بشم داداش بزرگترم رضا اون موقع سرباز بود و به دلیل اینکه مادر و پدرم هر دو کارمند هستند ما بیشتر مواقع تو خونه تنها بودیم تقریبا ظهر ساعتهای یک بود و من تنها تو خونه داشتم برا خودم مطالعه می کردم که یک دفعه دیدم یک چیزی شبیه به سنگ خورد در خونمون خیلی ترسیدم و تقریبا حس و حال مطالعه از سرم پریده بود چادرم رو انداختم رو سرم و رفتم دم در خونه که دیدم پارسا و یک پسر دیگه که تقریبا هم سن و سال پارسا هستش روی زمین دارن همدیگه رو کتک کاری می کنن من رفتم تو کوچه و پارسا رو از اون پسره که بچه محل خودمون هم بود جدا کردم و آوردمش تو خونه. تقریبا ۶ ماه میشناختمش ٫ دلم باش سکس میخواست اما مطمئن بودم باش نمیمونم و این عجیب ترین حس دنیا بود! زن جوان به قاضي گفت : 13 ساله بودم که در يک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند. دستمو آروم گذاشتم رو شرتش خیلی داغ بود. چشتون روز بد نبینه این دوستا مامانم ماشالا ماشالا یه بچه هایی داشتن فک کنم از اجنه بودن، نمیدونم کی و چطور اینا رو تربیت کرده بودن که این همه اینا شیطنت میکنن و خسته نمیشن وااای آخه چقدر سرو صدا چقدر شیطنت. مرد در ادامه حرفهايش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم مي آيند واو را به شدت آزار واذيت مي کنند من ديگر نمي توانم زنم را در اين شرايط ببينم. نمی دونستم باید بیدار بشم و عکس العملی نشون بدم و یا نه. این داستان از سفرمان به سوئد با اتوبوس شروع شد سکس تو اتوبوس من و هانا همیشه حشری بودیم و هر فرصتی که پیدا میکردیم برای مالیدن هم استفاده میکردیم. اتوبوس ما دو طبقه داشت طبقه ی پایین برای بی پولهایی مثل ما و طبقه ی بالا مخصوص وی آی پی بود البته راننده فقط همان اول بلیط را میدید و دیگر کاری نداشت که کسی سر جایش نشسته یا نه. داستان دختر خالم و رضا داستان رضا و دختر خالم داستان تلگرام و اینستا داستان منو دختر خالم دختر خالم نیوشا یه دختر چادری و سادس که به هیچ وجه تو نخ پسر بازی و از این کارا نیس، اصلا تا قبل از اینکه برام تعریف کنه چه اتفاقی براش افتاده باورم نمیشد این بشر با پسری حرف زده باشه آخه با خود منم به زور حرف میزد خوب نیوشا خیلی کم حرفه و خجالتی. خدافظی کرده و اومدم از اتاق بیام بیرون یه فکری زد به سرم. چشمام رو باز کردم و دیدم رضا از اتاقم رفته بیرون ولی در اتاق هنوز بازه. در عالم کودکي بودم و معناي خواب ها را نمي فهميدم ولي اولين خوابم را هرگز فراموش نمي کنم. مرد دعانويس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهي جن ها او را مي برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند.。

13

7

。 。 。

17

。 。 。

18

。 。

7

。 。 。

1